- سلامی به سرخی خون و برقِ پلاکشان که یادگار ماند بر روی خاک های جبهه ... و حال قلب هایی که در سینه های ما می تپد.
- ما امده ایم تا با آمدنمان صحنه ای از جنگ بسازیم برای شما ... ما دو دانش آموز، دو هم رزم و دو ... هستیم که برای درنگ شما آمده ایم.

علی به کربلا نظاره کن ببین چه محشر است کمان و تیر حرمله برای قتل اصغر است
به یک طرف نشسته زینب تو با دو صد فقان به یک طرف خزان شده گل حسین که اکبر است
"مرحوم نوچی"
شهد شیرین شهادت حسین و یارانش را به تمامی کسانی که حسین را دوست دارند، تسلیت می گوییم. کاش بودم تا کنم جان را فدایت یا حسین
چون نبودم اشک ریزم در عزایت یا حسین
کاش اندر کربلا بودم تو را یارى کنم
گویمت لبیک و در راهت فدا کارى کنم
در ره عبد سیاهت خون خود جارى کنم
چون نبودم کربلا شاها عزادارى کنم
کاش بودم زائر کرببلایت یا حسین
کاش بودم تا بلاگردن اصغر مى شدم
یابقربان قد رعناى اکبر میشدم
یا فداى دست عباس دلاور میشدم
یا نثار قاسم و هم عون و جعفر میشدم
میشدم ملحق بخاک کشته هایت یا حسین
کاش بودم میخریدم تیر عشقت را بجان
دست از جان میکشیدم بر حیات جاودان
مینهادم سر بکویت بر طفیل عاشقان
مشت خاکى میشدم در سایه این آستان
بر امید عزّت روز لقایت یا حسین
کاش بودم از غلامان سیاه و موکبت
کاش بودم جبهه ساى خاک سم مرکبت
کاش بودم تا رسانم آب سردى بر لبت
کاش بودم تا رهانم آتش تاب و تبت
کاش بودم آشناى آشنایت یا حسین
حسین رفت تا به تمامی آن هایی که در راه خدا می جنگند، جهاد را بیاموزد و عشق ورزیدن به خدایشان را به تک تک مردم زمین را هم بیاموزد. حسین، عباس، اکبر و اصغر و از تمامی یاران و خاندانش گذشت، تا دینش را زنده نگه دارد ...
"پس دینتان و دینش را زنده نگه دارید"
خواب راستین
یک شب در خواب، گوشه ای از طلائیه را مانند قطعه ای از بهشت دیدم. بنابراین از فردای آن شب،جست و جو در آن گوشه را شروع کردیم و در کمتر از بیست روز،123 شهید یافتیم.
یک بار نیز تردید داشتیم که آیا جاهایی از طلائیه مکان مناسبی برای جست و جو می باشد یا خیر؟ یکی از اعضای گروه استخاره کرد و این آیه آمد: شما بر بهشت خدا وارد می شوید. 
به یاد تمامی افرادی که از صحنه ی جنگ اخراج شدند و پر کشیدند. آه که چقدر اخراجشان زیبا بود.
دنیا رو با همه ی خوب و بدش
با همه، زندونیای عَبَدِش
پشت سر گذاشتن و رها شدن
رفتن و سری تویِ سرا شدن
واسشون، تو بند دنیا جا نبود
دنیا که جایِ پرنده ها نبود
پشت سر، گذشته های بی هدف
پیشِ رو لشگر آرزو به سر
تو بهشت آرزو گم نشدن
آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی
پر کشیدن از حساب زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود
زندگی بازیه بچگونه بود
یه صدا می خوندشون سمت خدا
با سکوتشون رسیدن به صدا
...
...
محمدحسین فهمیده در اول اردیبهشت 1346 در شهر قم متولد شد.
در سال 1352 در دبستان روحانی قم مشغول به تحصیل شد.
سال تحصیلی به آخر رسیده بود. بوی تابستان می آمد. محمد حسین با معدل عالی قبول شده بود. در سال 1356 به کلاس اول راهنمایی مدرسه حافظ قم رفت.
در سالهای 1356 و 1357 به پخش اعلامیههای رهبر کبیر انقلاب مبادرت میورزید و در زمستان سال 1357 نیز در تظاهرات انقلاب اسلامی شرکت نمود.
در 12 بهمن سال 1357 موفق به دیدار مقام معظم رهبری شد.
آنها شهر قم را دوست داشتند ولی رفتن به تهران برایشان رویایی شیرین بود. دیدن خانة جدیدشان در کرج همه را خوشحال کرده بود.
روزی که برای اولین بار به مدرسه راهنمایی «خیابانی» کرج قدم گذاشت، به خود نهیب زد: همه بچهها دوست تو هستند! هیچ کس غریبه نیست!»
آقای ناظم و معلمها فرمان امام دربارة تشکیل بسیج را توضیح میدادند. محمد حسین و داوود روز ورود امام به وطن (12 بهمن) را به یاد میآوردند.
حسین! ده روزی که نبودی کجا بودی؟ آموزش جنگی هم آموزش رزمی، هم آشنایی با اسلحه و محیط و این طور چیزها.
پدر سرد و بیروح، پسرش را بوسید و تسلیم رفتن او شد.
محمد حسین همراه بچه های پایگاه مقاومت و داوطلبهای دیگر به جبهه اعزام شده بود. برای فرمانده سخت بود که مغلوب محمد حسین شود. با هیچ حساب و کتابی نمیتوانست حرف او را بپذیرد. با حرفهایی که میزد بچهها فهمیدند که او از یک جنگ چریکی موفق برگشته است. همه فکر میکردند. بعد از نشان دادن آنهمه دلاوری و جسارت چارهای جز موافقت با خواستة او نیست.
محمد حسین و نوجوانی دیگر به خط مقدم اعزام شدند؛ محمد حسین و محمد رضا شمس.
در میان صفیر گلولهها، انفجار خمپارهای محمد حسین و محمد رضا را از جا پراند. چند روزی در بیمارستان ماهشهر بستری شدند. محمد حسین و محمد رضا هم خسته از تحمل محیط بیمارستان بیصبرانه به خرمشهر بازگشتند. بار دیگر فرماندهان باید جثه لاغر و نحیف محمد حسین را محک میزدند.
محمد حسین به همراه رزمندگان دیگر در آخرین لحظهها به استقبال کسانی رفتند که تازگی عقب نشسته و آماده میشدند تا با توان بیشتری به میدان برگردند.
ناگهان محمد حسین آهی سرد از اعماق دل کشید. یک پای محمد حسین به فرمان او نبود اما پیش میرفت. تانکها به چند قدمی او رسیده بودند. نارنجکی را که در مشت گرفته بود از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روی جیب نارنجکها فشرد. و بیدرنگ خود را زیر شنی تانک انداخت.
سال شمار زندگی
(هـ . ش) 1346: (اول ادریبهشت) ولادت – در شهر قم
(هـ . ش) 1352: ورود به کلاس اول دبستان- دبستان روحانی قم (کریمی)
(هـ . ش) 1356: (خرداد) پایان دورة ابتدایی
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس اول راهنمایی- مدرسه راهنمایی حافظ قم
(هـ . ش) 1356: (مهر) ورود به کلاس دوم راهنمایی- مدرسه راهنمایی حافظ قم
(هـ . ش) 1357: پخش اعلامیههای رهبرکبیر انقلاب اسلامی
(هـ . ش) 1357: (دوازدهم بهمن ماه) دیدار با مقام معظم رهبر انقلاب اسلامی
(هـ . ش) 1358: (تابستان) هجرت به شهرستان کرج و جدایی از زاد و بوم خود.
(هـ . ش) 1358: (تابستان) نام نویسی در کلاس سوم راهنمایی- مدرسة راهنمایی شهید «محمد خیابانی» کرج
(هـ . ش) 1358: (پنجم آذر ماه) عضویت در بسیج دانشآموزی
(هـ . ش) 1359: (تابستان) شرکت در آموزشهای رزمی
(هـ . ش) 1359: (بیست و پنجم شهریور ماه یک هفته پیش از اعلام رسمی تهاجم نظامی ارتش عراق به خاک جمهوری اسلامی ایران) کسب اجازه از پدر و مادر برای حضور در جبهة جنگ
(هـ . ش) 1359: (بیست و پنجم یا بیست و ششم شهریور ماه) اعزام به جبهة جنگ و حضور در خاک خرمشهر
روزهای نخستین ورود به جبهة: جلوگیری از او در خط مقدم
امتحان اول( نفوذ به خط نیروهای دشمن و …) قبل از گرفتن اجازه حضور در خط مقدم
(هـ . ش) 1359: (نخستین روزهای اعلام تجاوز نظامی ارتش عراق غروب سی و یکم شهریور ماه) حضور رسمی در جبهه نبرد، همراه با محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (هفته اول مهرماه) زخمی شدن و اعزام به بیمارستان ماهشهر
چند روزی پس از بهبودی: ترخیص از بیمارستان و بازگشت به جبهه.
پس از مراجعت به خرمشهر: جلوگیری دوباره از اعزام او به خط مقدم.
یکی دو روز بعد: بازگشت به خط مقدم و مبارزه در کنار محمد رضا شمس
(هـ . ش) 1359: (بیست و هفتم مهرماه) مقاومت در برابر حملههای دشمن
(هـ . ش) 1359: (بیست و هفتم مهرماه) زخیم شدن مجدد در خط مقدم
روزهای نبرد رو در رو با دشمن: (بیست و هفتم مهرماه) امتحان آخر
(هـ . ش) 1359: (بیست و هفتم مهرماه) آخرین پرواز- شهادت در کوت شیخ- نزدیک ایستگاه راه آهن خرمشهر خاکسپاری در بهشت زهرا، تهران.


هر انسان، دارای خلق و خوی متفاوتی است که بیان کنند ه ی بینش ها و گرایش های اوست.اینجا هم ما در مورد اخلاقی که حسین در زندگی خود داشته و با آن زندگی می کرده نوشته ایم. که این مطلب را از مجله ای به نام "پویندگان" جمع آوری کرده ایم. که امید وارم این اخلاق سر مشقی برای زندگی ما باشد.
1- برخورد اجتماعی
حسین فهمیده بسیار خوش برخورد و خنده رو بود و با همه با چهره ای گشاده و باز برخورد می کرد. خیلی زود با افراد می جوشید و گرم و صمیمی می شد،نسبت به همه مؤدب بود و به آن ها احترام می گذاشت.خیلی رک و صریح بود؛ اگر کاری را نمی خواست انجام دهد،به طور صریح می گفت انجام نمی دهم. اگر بنا داشت چیزی را بپذیرد یا تعهدی بدهد،به طور واضح و روشن آن را قبول می کرد. به قولی که می داد عمل میکرد و به وفای به عهد حساس بود. او از ناسزا و حرف زشت بسیار بدش می آمد و می گفت اگر احتمالاً با یکدیگر دعوا می کنید به یکدیگر فحش ندهید.
2- تحصیل و مطالعه
او فردی با هوش بود. معمولاًدرس را در سر کاس یاد می گرفت و کمتر به خواندن در خانه نیاز داشت. همیشه از دانش آموزان ممتاز کلاس بود. به درس خواندن و مطالعه علاقه ی وافری داشت. تا درسش را نمی خواند، کار دیگری را انجام نمی داد و فقط مشغول درسش بود. غیر از کتاب درسی کتاب های دیگری را هم مطالعه می کرد و به نقاشی بسیار علاقه داشت.
3- عبادت و شئاعر دینی
حسین با اینکه از نظر شرعی به سن تکلیف نرسیده بود، نماز می خواند و به مساجد می رفت. قرآن را تلاوت می کرد و اذان نیز می گفت. سعی می کرد در نماز جمعه شرکت کند و خطبه های آن ها را از تلویزیون گوش دهد. در روز های عزاداری و محرم و صفر به همراه خانواده اش به قم می رفت و در مراسم مذهبی شهر قم شرکت می کرد. حسین غیرت دینی خاصی داشت. او به حجاب خواهرانش حساس بود و معتقد بود که دختر بچه ها از کودکی باید به رعایت حجاب عادت کنند و با آن آشنا شوند.
4-احترام به پدر و مادر و کمک به خانواده
او چه در زمان عیبت و چه در زمان حضور پدر و مادرش حرمت خاصی برای آنان قائل بود. هرگز در مقابل پدرش بی احترامی نمی کرد و به مادرش بیشتر احترام می گذاشت؛ حتی گاهی از خواهرانش می خواست به مادرشان کمک کنند تا مادرشان زیاد به زحمت نیفتد، و خودش هم به مادر و پدرش کمک می کرد. او برای انجام هر کاری آماده بود و می کوشید بیشتر کار های خانه را انجام دهد. اصلا ًنمی گذاشت خواهران یا مادرش برای خرید های معمول به بیرون بروند و به زحمت بیفتند. دوست داشت کار های بزرگ تر ها را انجام دهد. در تابستان ها برای کمک اقتصادی به خانواده اش در مغازه ای که برای او تهیه کرده بودند، به هندوانه فروشی مشغول می شد.
6- رشادت و شجاعت
حسین نوجوانی شجاع و نترس بود. وقتی می خواست کاری را انجام دهد، از موانع و مشکلات سر راه نمی ترسید و جرات عمل و جسارت داشت. در اوایل انقلاب و قبل از شروع جنگ تحمیلی، که گروهک های ضد انقلاب در کردستان آشوب به پا کرده بودند، حسین در عین کم سن و سالی، خود را به کردستان رساند و در آن جا چند روزی به رزمنده ها کمک کرد تا این که پاسداران او را با زحمت زیاد به کرج و به خانواده اش تحویل دادند.
مادرش را فرا خواندند و در حضور او خواستند ازحسین تعهّد بگیرند تا دیگر به کردستان نیاید، ولی هر کاری کردند، او تهعد نداد و گفت: " بی خود خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگوید، هر جا که باشد، آماده ی رفتن هستم. من باید به مملکت خود خدمت کنم."
با شروع جنگ هم، با اینکه مخالفت های زیادی برای رفتن او به جبهه بود، امّا او رفت ... رفت ... رفت ...
...
...
هنوز دستان کوچکِ بزرگش از نارنجک خالی نشده بود و هنوز تانک از رو به رو می آمد. تصمیمش را چند لحظه ای نگذشته بود که گرفته بود. همه ی نگاه های خاموش پیکر های آرمیده که به حسین خیره مانده بود، برق خود را از دست داده بودند و ساکت شده بودند. قدم هایی که حسین برداشت، هیچ کس بر نداشت. قدمی بود که به وداع هزاران عشق دنیای خود برداشت. و صدای انفجاری که کسی صدای واقعی اش را نشنید...
...
"گُل کاشت آن روز"
افتاده بر خاک
یک تانک دشمن
با پاتک تو
گل کاشت آن روز
در خاک ایران
نارنجک تو
شاید اگر من
جای تو بودم
ترسیده بودم
ای کاش من هم
اندازه ی تو
فهمیده بودم
شاعر: غلامرضا بکتاش مجله ی پویندگان
شاید ربطی به وبلاگ نداشته باشد، ولی قشنگه ...
از یک وبلاگ دیگه گرفتم.
در یک نظر سنجی طنز ولی با مسما از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
سوال : نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد… چون :
در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟
آنهایی که برای عشق ورزیدن با نغمه ای از جانشان بر روی خاک ها جان باختند و پلاک های خونینی که تنها و بی صدا به خانه ها باز گشتند، و آنهایی که ماندند و سرودن آهنگ های زندگی را به دیگران می آموختند و آنهایی که عضوی از بدنشان را در خاک های جبهه گذاشتند و ما شرمنده ی همان کسانی که رفتند و ماندند و خواهند رفت...
شاید وبلاگ ما ربطی به ( از فهمیده چه فهمیده ایم؟) نداشته باشد. ولی آمده ایم که بگوییم از فهمیده ها چه فهمیده ایم؟
ما به قدری که از خیلی از فهمیده ها، فهمیده ایم، از زبان خود و از زبان دیگران نوشته ایم.
این شعری که ای پایین نوشته شده، باز هم یکی از ما دو نفر( فائزه مجتهدی) خودش آن را نوشته که برای شما به نمایش گذاشته ...
فکر نکنین نویسنده و شاعر به اونایی میگن که اسم درآوردن ...
ما هم بلدیم ...
یکی بود یکی نبود
یک خاکِ پاک تو جبهه بود
چه خاطراتی که اونا نداشتن
چه کوله باری که اونا نبستن
تا آخرین قطره ی خون گذشتن
پلاکاشونو روی خاک گذاشتن
بچّه هایِ گُلِشونو ندیدن
شهادتو با جونشون خریدن
اصلاً شما این چیزارو شنیدین؟
یا نشنیدین و خوابشون رو دیدین؟
بمبارونه موشکا تو آسمون
اینا همش بوده تو رویاهامون
با خطِ خونِ عشقشون نوشتن
آسمونه پاک رو ندیده رفتن
یکی یکی رفتن و پر کشیدن
بچه هاشون نقاشیِ باباشونو کشیدن
حسین فهمیده که زیر تانک رفت
حماسه آفرید برای ملت
فهمیده هایی زیر تانک نرفتن
وایسادنو تا آخرش جنگیدن
غیرتشون تو سینه هاشون تپید
فرماندشون چه خون هایی که ندید
یک ذرّه از خاکِمونو ندادن
یک شبه از رویِ زمین پریدن
پیکراشون از جبهه بر می گشتن
از راه عاشقونشون گذشتن
شعار یا حسین رو بر گرفتن
رو پیشونی هاشون اونا رو بستن
مادر لالایی ها تو گوششون خوند
بوسه هاشون روی پلاکشون موند
یواشکی مامانشو نگاه کرد
کلاهشو دوباره باز هوا کرد
باباش دوباره پیشونیشو بوس کرد
بندِ پوتین هاشو براش سوا کرد
این همه راه رو پیمود و برنگشت
مادرش هم باز منتظرش نشست
امّا دیگه واقعاً اون رفته بود
صدای خنده ی پوتین هاش نبود
برای حفظ خاکمون که رفتن
خلاصه اونا بی خودی نرفتن
زنده کنید عاشقای خدا رو ...
نویسنده: فائزه مجتهدی
شهدایی که رفتند به خاطر ما رفتند تا قلب هاشون توی سینه های ما باشه، تا ما آن را در این آب و خاک حفظ کنیم ...
امّا ما نباید شرمنده ی اونا باشیم؟ بگذارید قلب هایشان زیبا بتپد...

قابلمه
سوار آیفای حمل غذا بودیم. داشتیم در نوار مرزی می رفتیم. من به خیال این که تیر از قابلمه عبور نمی کند آن را روی سرم گذاشته بودم. در نقطه ای از خاکریز، عراقی ها ماشین را به گلوله بستند و از کار انداختند. موقع پایین آمده یکی از برادران افتاد رویم و سرم رفت توی قابلمه و گیر کرد. با یک مکافاتی توانستند سرم را از توی قابلمه بیرون بیاورند. بچّه ها می خندیدند و من گریه می کردم.
زنبور گزیده
هر وقت که می خواستم به جبهه بروم،پدرم مرا به باد کتک می گرفت. تا اینکه رفتم بسیج و آن ها گفتند:" باید رضایت نامه بیاوری." می دانستم که به پدرم بگویم مرا می کشد. برای همین رضایت نامه ای نوشتم و به جای اثر انگشت پدرم، شست پایم را در جوهر کرده و زدم پای کاغذ. وقتی رضایت نامه ام را به بسیج بردم. پرسیدند:" چرا اینقدر اثر انگشت پدرت بزرگ است؟" گفتم:" انگشتش را زنبور زده و باد کرده، برای همین بزگ شده است!"
اولین عملیاتی بود شرکت می کردم. بس که گفته بودند موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی صاف می خزید، جلو می رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطّل نکردم. با قنداق سلاحم محکم کوبیدم تویِ پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیّات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده ی گروهانمان گفت:" دیشب اتّفاق عجیبی افتاد، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده ی گردان کوبیده که همان اوّل بسم الله دنده هایش خورد و روانه ی عقب شده." از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بودم.
نوشته: داوود امیریان، نویسنده ی کتاب رفاقت به سبک تانک، چاپ هشتم

خیلی از فهمیده هایی بودند، که رفتند... خیلی از فهمیده هایی هم بودند، که ماندند... بعضی ها هم که فهمیده نبودند، ولی هنوز هم هستند... ما هم که اصلا نبودیم، بعد از این هم نمی توانیم جاودان بمانیم ، مگر اینکه فهمیده شویم.
این داستان که این پایین نوشته شده یکی از ما دو نفر این ها را پارسال خودش نوشته بود، و اینک این فرصتی برای شماست، تا افکار این دانش آموز کم سنّ و سال را بخوانید...
اشک توی چشمانم جمع شده بود و قطره ها هنوز روی گونه هایم به آرامی پایین می آمدند.
می نوشتم. نمی دانستم این نوشته ها از کجا می آمدند . فقط می نوشتم ...
دختر بچّه ی هفت ساله هنوز دست عرق کرده ی کوچکش لابه لای دست پدر پنهان بود. مادر دختر بچّه با کاسه ی آبی در دست و اشک های درخشان ، باید با امیدش خداحافظی می کرد . چشمان پدر در چشمان دختربود و نشسته بود تا هم قدّ دخترک شود.
پدر این سکوت را شکست و رو به دخترش گفت: زینب جان از اونجا چی می خوای برات بیارم ؟
زینب توی تخیّل خودش که آره بابا می خواهد برود سفر، گفت : اِ ... عروسک!
پدرلبخندی زد و با نگاهی مهربان گفت: تنها چیزی که از اونجا می تونم برات بیارم وطنه ، وطن !!
زینب بدون اینکه چیزی بگوید هنوز به پدرش نگاه می کرد ؛ آخه نمی فهمید باباش چی میگه ، پیش خودش فکر می کرد وطن هم یک عروسکه ، عروسک ناز و دوست داشتنی!
((خوب راست می گوید،کم مانده بود ، این گربه کوچولوی خوشگل به دست سگ ها بیفته ! ))
دست زینب را به آرامی رها کرد و بلند شد. رو به مادر کرد وگفت: خداحافظ .
مادر با بغض گفت: خداحافظ محمّد، مواظب خودت باش!
زینب مات و مبهوت نگاه می کرد. باز هم توی خیالات خودش بود که بابا می خواهد برود سفر. (( باز هم راست می گوید، سفر داریم تا سفر))
دست محمّد با قاطعیّت در را باز کرد . محمّد یک نگاه به زینب و یک نگاه به همسرش . خدانگهدار!
کمی آنطرف تر، خداحافظی های دیگری جریان داشت ... حسین 16 ساله هنوز جای لب هایش روی دست مادر بود. جانش را در دست گرفته بود و می رفت . می رفت تا آن را به خدای وطنش هدیه دهد. با این که قیمت جانش بالا بود ، می خواست آن را راحت و بی هیچ دغدغه ای به آن که بیش از همه دوستش دارد هدیه کند تا از وظیفه اش مطمئن شود!
... صادق با بچّه ای که قرار بود تا چند روز دیگر به دنیا آید خداحافظی می کرد و یا علی می گفت.
... حامد با صورت کبودش که توشه ی سفرش بود زیرزیرکی به پدرش نگاه می کرد و رو به مادر و نامزدش بدرود می گفت. امّا نصیحت های پدر و مادر تمامی نداشت .
... یاسر 21 ساله با اشک در چشمان و خنده بر لب هایش به سرپرست یتیم خانه نگاه می کرد و آماده رفتن بود.
((... و سرنوشت چنین خواهد شد))
هنوزستاره ها در دامن تاریک آسمان چشمک می زدند . هنوز ماه با چشمانی کبود به زمین نگاه می کرد وخواب درچشمان کسی نبود . هنوز دفترچه ی کوچک از دست حسین بیرون نیامده بود و همچنان می نوشت .
... حامد به نامزدش فکر میکرد در حالی که فکر کردن به اینکه خواهرش مریم پشت جبهه چه رنج هائی می کشد و چه میکند او را آزار می داد.
... صادق فکر این بود که اسم بچّه ی خود را چه بگذارد .
... محمّد چیزی سرهم می کرد تا بلکه عروسکی برای زینب بسازد .
... یاسر به خشاب اسلحه نگاه می کرد و برای دوّمین کسی که توی دنیا داشت ، نامه می نوشت.
... حسین نگاهی به بقیه انداخت و دفترچه اش را بست و رو به همه گفت : ببینم زنده اید ؟
یاسر با اشاره به حامد گفت: خوب اگه این دهنشو بازکنه که سرت درد می گیره!
- خوب اینم یه حرفیه !!!
صادق گفت: ببینم حامد آقا! حالا اون بادمجونو کی گل کاری کرده ؟
- خوب ... بابام ! مگه می گذاشت، بیام جبهه ..
و همان زمان صدای الله اکبر از یکی از خوش صداهای جبهه برخاست و همان لحظه حامد دست یاسر را گرفت و با صادق به سمت سنگر بزرگی که حسینیه نام گرفته بود حرکت کردند و حامد گفت : بچّه ها نمی آیید ؟
... امّا در یک لحظه جوابی دیگر از آنها شنیده نشد . فقط تنها جوابی که می شد شنید جواب ظالمانه ی دشمن بود که با خمپاره هایش گفت: نه!
هیاهویی در سنگر ها پدید آمد.
... خوش صدای جبهه روی زمین افتاده بود و هنوز لب های او از زمزمه ی الله اکبر خاموش نشده بود .
... و هنوزقلب عروسکی که محمّد ساخته بود در دستانش می تپید و عروسک با چشمانی مات و مبهوت محمّد را می نگریست.
... حسین باز هم می خندید و دفترچه ی کوچکش و عکس نازنین مادر را در دست داشت .
... بچه ی صادق می گفت، پس پای پدرم کو؟
... مریم می گفت، حامد را کجا اسیر می برید؟
... یاسر هم تنهای تنها با یک عالمه خاطره ، با یک عالمه وصیّت، با یک عروسک، یک عکس، چند پلاک خونی، و با آوای آشنای شهادتینِ همه بر لب ! عقربه های همان لحظه می چرخید.
... یاسر ازشدت ناراحتی روی خاک ها افتاده بود و نزدیک ترین خاطرات خوش لحظه ی پیش را ورق می زد . و او هم ، محمّد و حسین را صدا می کرد.
. . .
...صدای ویلچر توی کوچه پیچیده بود . عروسک به دست صادق بود و پلاکِ محمّد در دست یاسر!
صدای ویلچر قطع شد. یاسر چاره ای نداشت وحالا صدای در بود که به گوش می رسید. زینب در را باز کرد. با دیدن زینب اشک در چشمانشان جمع شد، صادق عروسک را به زینب داد و گفت: اینو بابات داد، این هم وطنت!
یاسر دست زینب را گرفت و پلاک را در دستهای کوچولویش گذاشت ، و سرش را بوسید . دسته ی ویلچر را گرفت و صادق را به جلو حرکت داد.
مادرش از توی حیاط گفت:کیه عزیزم ؟
زینب در را بست و با شادی گفت: مامان نگاه کن. بابا برام عروسک خریده ! تازه این گردن بند رو هم داده!
صادق و یاسر با چشمانی پر اشک جلوی درخانه ی حسین ایستاده بودند. یاسر پلاک، دفترچه و عکس مادر حسین را جلوی درخانه گذاشت و هر دو آنجا را به آرامی ترک کردند .
حال ما چه کرده ایم ...؟
فائزه مجتهدی
نوشته شده: پاییز 1387 